خرید بک لینک

رفته بودیم غذای نذری البته بصورت خام بدیم به دو تا از خانواده های تحت پوشش موسسه خیریه جدیدی که کار میکنم.


به آدرس ها نه من آشنا بودم نه دوستم!


دو تا آدرس که یکیشون تلفن تماس داشت!


اولین خونه رو ، آدرسشو از سوپری محله شون پرسیدیم و بهمون دادند!


موند دومین آدرس ، با وجودیکه شماره تماس داشت ، اما کسی تلفن رو بر نمیداشت!


رسیدیم به آدرس اما دریغ از حتی یک سوپری یا نانوایی یا مغازه ای که پرس و جو کنیم


مونده بودیم با خیابونی پر از خونه های جور واجور که اکثراً هم ظاهر خونه ها فقیر نشین بود!


مونده بودیم تو اون خیابونی که سی چهل تا خونه یکجا بودند و سوت و کور از کجا این آدرس رو پیدا کنیم!؟


دوستم بهم گفت : یه لحظه صبر کن من پیاده میشم از همین همسایه که بیرونه میپرسم!


منم گفتم : باشه من تو ماشین منتظرت می مونم!


رفت پرسید و دست خالی برگشت و گفت : میگه تو این کوچه همچین اسمی رو نشنیده و بعید میدونه


کسی به این اسم تو منطقه شون باشه!


لبخندی زدم و گفتم امکان نداره ! آدرس اینجا رو بهمون دادند ! پس حتما تو این کوچه است!


راننده تاکسی گفت :

خانم فلانی اینجا بیش از 30-40تا خونه اس!اگر بخواهی تک تک بگردیم زمان میبره!


دوستمم رو بهم کرد و گفت راست میگه! ما که آدرس سوم رو داریم بریم به آدرس سوم ؟!


گفتم یه لحظه صبر کنین ! من پیاده میشم !


دوستم گفت میدونی چند خونه رو باید بگردی!؟


گفتم توکل بخدا! پیاده که شدم نگاهی به خیابون و کوچه ی که بهمون آدرس داده بودند کردم!


تو دلم گفتم من تو رو پیدا میکنم! چشم هام بستم و گفتم منو ببر همون جا !


پاهام منو برد به سمت یک در طوسی رنگ ! حسم بهم گفت زنگ بزن همین خونه است!!


گفت : شک نکن همین خونه است! بزن به در زنگ ندارند!


با دستام به دری که تا حدودی یه قسمتش شیشه ای بود کوبیدم!


صدای پسر بچه کوچولویی پشت در گفت : کیه!؟


گفتم خونه فلانیه ؟! میشه در رو باز کنین!


گفت : آره همین جاست! شما!؟


گفتم عزیزم در باز کن نذری آوردم!


پسر کوچولو و خواهر بزرگش که تقریباً راهنمایی بود در رو باز کردند و با یک لبخند رضایت سلامم رو جواب دادند!


گفتم بهشون چرا تلفن تون رو جواب ندادین ؟


گفت حواسشون نبوده!


گفتم یه لحظه صبر کنین تا نذری تون بیارم براتون ! بسمت ماشین رفتم و به دوستم اشاره کردم


از پشت ماشین نذری رو بیاره! خودم و دوستم نذری رو که دادیم برگشتیم که سوار بشیم که راننده


گفت این نذری قسمتشون بوده:)


دوستمم با خنده رو بهم کرد و گفت :

الحق تا حالا از بچه ها شنیده بودم حس گرت فوق العاده است الان خودم دیدم!

الحق که بزنم به تخته حس گر قوی دارید!


بهش لبخند زدم و گفتم خدا خواست!! من هیچ کاره بودم :)

خدا نمیخواست منم پیداش نمیکردیم!

ولی تو دلم گفتم بزن به تخته که اینبار حست بازم به لطف خدا اومد کمکمون :)

خدا رو شکر :)


برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 8:49

صفحه بندی