خرید بک لینک

زنگ زدم آبجیم میگم سلام خوبی آبجی جان کی میایی خونه ؟

آبجی : چرا چیزی شده میخواهی بری خرید زود بیام ؟

من : نه دلم برات تنگ شده ! یعنی یه ذره شده !

آبجی : یعنی واقعا نمیخواهی بری خرید ؟ اگر میخواهی که زودتر بیام !

من : نه بخداااا دلمممم تنگ شده ! نمیدونم دوشنبه ها ساعت چند میایی خونه ؟

آبجی : آها پس هیچی ساعت یک و نیم میام !

من : اونوقت خواهرزاده کوچکه امروز چند میاد ؟

آبجیم : خواهرزاده اون واسه چی ؟ میخواهی بری بازار ؟:دی

من : نه بخدا دلمممم تنگ شده !!!:((

آبجیم : ساعت سه میاد !

من : اوه من چقدر آخه باید منتظر باشم ؟!باشه ممنونم من منتظر می مونم :)

مزاحم نمیشم خداحافظ...

حالا خوبه خواهرزاده بزرگم خونه است . اگر اون نبودش الان با این سرمای درونیم میزدممم بیرون اصلا :دی :)

اینجا با وجودی که اینترنت داره ولی خدایی از بس حس خوب داره حسش نیست بیام اینترنت و هی دارم

عین چی فقط ساعت رو نگاه میکنم که زمان زود بگذره ولی وچه بو (چه فایده ) نمیگذره :|:)

حالا تو خونه مون عین چی زمان مثل باد میگذشت :))

الان که خواهرزاده بزرگه بره پیش مرادش :دی

میگم خاله مراد کیه ؟ o_O:)) چرا من ندیدمش ؟:)))

میگه : خالههههههه مراددددد مرکز استعدادهای درخشان ه !! :)))) هر وقتی استعدادت درخشان شد بیا مراد رو

ببین :دی :)))

البته انصافا میدونستم منظورش چیه ولی تا اسم مراد رو آورد یاد مراد شباهنگ بانو افتادم :دی :))

برای همین منم سر به سر خواهرزاده ام گذاشتم :))):دی



اصلاحیه :

مرکز رشد استعدادهای درخشان :)


برچسب: نویسنده: نیما رجبی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 21:13

صفحه بندی